♡♡♡شب انتظار♡♡♡
امروز 90.10.24و من طبق هر روز کارهامو می کردم تا شب. شب ساعت 10 بود و کمدی که پایین ویترین بزرگه بود رو ریخته بودم بیرون وتمییز می کردم خلاصه بعدش اومدمو دوربین فیلمبرداری رو برداشتم و از حرکات دخملم کمی فیلم گرفتم خلاصه ساعت 12 شد رفتیم بخوابیم یه کوچولو دلم درد می کرد واای خیلی استرس داشتم آخه نمی دونستم درد زایمان یا نه،دلم درد می گرفت و یک دقیقه بعدش خوب می شد اما دوباره 20 دقیقه بعدش می گرفت و خوب می شد و من خوابم می برد خلاصه حدود 20 دقیقه به 20 دقیقه دلم می گرفت و آروم می شد واای انگار اصلا حسش نبود زایمان کنم و اصلا باورم نمی شد.ساعت حدود 3 بود که مجتبی بیدار شدو اون هم نمی دونست که درد زایمان این طوریه یا نه.خلاصه ساعت حدود 4ونیم ...
نویسنده :
✽مامان پرنسس پرنیا(✿◠‿◠) ✽
15:14






